قایق : واژه ای ترکی از ریشه قالماق ( ایستادن ) که به واسطه بر روی آب ایستادن وسیله ( قایق ) به آن قایق گفته می شود. دیوان لغات الترک ص . 513 هوش(Hoş): واژه ای پروتوترکی که در زبان سوُمری به معنی خطرناک شده است. فرهنگ تاریخی تطبیقی زبانهای اورال آلتاییک ص . 180 آتیش :آتیش یا آتش؛ واژه اصیل تورکی از مصدر آتماق و تغییر یافته واژه تورکی باستان آتیش Atış بمعنای جرقه جهنده از برخورد دو سنگ میباشد. آتش واژه ای ترکی به معنی انداختن و باتلفظ صحیح آتیش( Atış ) که به همان صورت وارد فارسی شده است و در میدان جنگ نیز فرمان شروع جنگ با همین واژه شروع می شود . دیوان لغات الترک ص . 108 قالا ( قلعه ) : واژه ای ترکی از ریشه قالاماق ( رویه هم نهادن ) که کلمه کلات هم صورت دیگری از آن می باشد. این وازه با قلعه که در عربی به معنی کندن است فرق دارد . یساووُل : کلمه ای ترکی بوده و دراصل به معنی مرد مجری قانون که براساس دستور زبان ترکی شکل گرفته است. یساووُل مرکب از دو واژه « یاسا » به معنی قانون با ریشه ترکی مغولی و « قوُل / ووُل » به معنی همراهی کننده، مجری. شبیه این نوع اسم در واژه قراووُل ( همراهی کننده ها ) نیز دیده می شود. قراوول « قارا : قارا / سیاه، که در ترکی به مفهوم بزرگ و عظیم نیز است» و « قوول / همراهی کننده » . دیل دنیز ص . 809 دوره : تلفط و نوشتار صحیح واژه به صورت « تَوَره » به معنی دوره و پیرامون است که امروزه هم به صورت توره(Türə) کاربرد دارد. با تبدیل حرف " د " به "ت" که کاملاً در ترکی رایج است واژه دوره شکل گرفته است. نظیر این تبدیل در واژه های تمر / دمیر ( آهن ) و داد / تاد ( مزه ) نیز دیده می شود . گاوآهن : واژه گاوآهن شکل تغییر یافته کلمه ترکی گووهان به معنی شخم زننده و از ریشه قاوماق ( کاویدن ) است که بر اساس تغییرات فنوتیکی به صورت گاوآهن در فارسی کاربرد دارد . مقایسه کنید با تیرآهن . قاشیق : قاشیق یا قاشیق از ریشه کلمه قاشیماق به معنی خاراندن قاب : قاب به معنی ظرف مانند قاب عکس یعنی ظرف عکس است. بوشقاب : بوشقاب یا بشقاب که از دو کلمه بوش(خالی) + قاب(ظرف) تشکیل شده به معنی ظرف خالی است سورتمه : کلمه سورتمه از ریشه سوریتداماق به معنی راندن و سر دادن است سوروچی : سوروچی یا سورچی به معنی راننده از ریشه کلمه سوریتداماق است چکمه: چکمه از ریشه کلمه چکماق به معنی کشیدن(به پا کشیدن یا پوشیدن) می باشد. یایلاق و قیشلاق : یایلاق و قیشلاق( ییلاق و قشلاق) برگرفته از کلمه یای(تابستان) و قیش(زمستان) و پسوند مکان لاق می باشند آچار :(لغتنامه دهخدا): ترکی – اسم -(از آچماق / گشودن )آچار (بازکننده) از ریشه کلمه آچماق به معنی بازکردن. آچار دیگری با ریشه فارسی نیز وجود دارد که معنای آن ترشی یا چاشنی غذایی است و امروزه دیگر استفاده نمی شود. توپ : توپ ازریشه کلمه توپالاماق به معنی یک جا گرد آوردن چیزی و هم خانواده توپالا یا تاپالا که واحد شمارش پارچه هم ازاینجا گرفته شده است. یک توپ پارچه یعنی مقداری پارچه گرد آوری شده دریکجا. سانجاق : سانجاق یا سنجاق ازریشه کلمه سانجماق به معنی فرو کردن می باشد ساللانا ساللانا : ساللانا ساللانا یا سلانه سلانه (آویخته آویخته) از ریشه کلمه ساللانماق به معنی آویزان می باشد چالیش : چالیش یا چالش از ریشه کلمه چالیشماق به معنی درگیری اردو : اردو برگرفته ازکلمه یورد به معنی منزل گاه کوچیک یا کوچک به معنی خرد و متضاد کلمه بویوک یا بیوک به معنی بزرگ می باشد. قیرمیز : قیرمیز یا قرمز به معنی سرخاست قالی : قالی برگرفته ازکلمه قالین یا قلین به معنی کلفت و ضخیم قارا قوروت : قارا قوروت یا قره قوروت که از دو کلمه قارا(سیاه) و قوروت(کشک خشک) تشکیل شده یعنی کشک سیاه. اوت( Ut ) (پسوند است و قوروت (کشک) به انتهای قورو(بن فعلی از قوروماق = خشک شدن) اضافه شده و اسم می سازد) دولاما : دولاما یا دلمه برگرفته ازکلمه دولاماق به معنی پیچاندن چیزی بوسیله چیز دیگر دکمه : دکمه یا دوئمه از ریشه کلمه دوگونناماق به معنی گره زدن است. قیش قیریق : قیش قیریق یا قشقرق به معنی جیغ و داد زدن از ریشه کلمه قیش قیرماق می باشد. یالقیز : یالقیز یا یالقوز به معنی مجرد می باشد باتلاق : باتلاق(محل فرو رفتن) از ریشه کلمه باتماق به معنی فرو رفتن می باشد النگو : النگو یا النگی به معنی دست آویز از کلمه ال=دست گرفته شده است. (لغتنامه دهخدا): اَ لَ- ترکی – اسم – حلقه فلزي يا شيشه اي که زنان براي زينت در دست کنند. (فرهنگ نظام ). قسمي دست برنجن از بلور يا طلا يا نقره . بازوبند. دستانه . سِوار. سوخلاما : سوخلاما یا سقلمه از ریشه کلمه سوخماق به معنی فرو کردن گرفته شده است. قاپیدن : قاپیدن از ریشه کلمه قاپماق به معنی ربودن گرفته شده است. دوشک :دوشک یا تشک به معنی بستر از ریشه کلمه دوشاماق به معنی گستراندن و پهن کردن گرفته شده است. اوتیراق : اوتیراق یا اوتراق از ریشه کلمه اوتیرماق به معنی نشستن گرفته شده است. قاتی : قاتی از ریشه کلمه قاتماق به معنی هم زدن یا آمیختن گرفته شده است. قاچاق: قاچاق از ریشه کلمه قاچماق به معنی فرار کردن. قاچاقچی یا قاچاخچی به معنی فراری گرفته شده است. قاچاق(در لغت به معنی دو اسم مصدر دویدن است) سیرتیق :سیرتیق یا سرتق به معنی یک دنده از ریشه کلمه سیرتیلماق گرفته شده است. یورتمه : یورتمه از ریشه کلمه یئریتماق به معنی راه بردن کسی گرفته شده است. قالپاق : قالپاق یا قاپاق به معنی درپوش و هم خانواده قاپی به معنی در گرفته شده است. آبجی(لغتنامه دهخدا): (از ترکی-آغاباجی، مرکب از: آغا= سید و سیده + باجی = خواهر) معمولا به معنای خواهر بزرگوار بکار می رود، در ترکی ترکیه، معادلی از آن برای احترام به برادر وجود دارد “آبی” که از آقا بیگ گرفته شده و به معنای برادر بزرگوار به کار می رود. اتابک:(لغتنامه دهخدا): (ترکی، صفت مرکب، اِسم مرکب ) مرکب از دو کلمهء ترکی اتا بمعنی پدر و بک شاید مخفف بیوک بمعنی بزرگ یا پدر بزرگ. الان برای نامگذاری پسران کاربرد دارد. در گذشته یک منسب حکومتی بوده و لقب بسیاری از صدراعظم ها بوده است. اتاق:(لغتنامه دهخدا): صاحب فرهنگ نظام در ذیل اتاغ آورده است: یک حجره ازحجرات خانه . لفظ مذکور ترکی را با قاف (اتاق ) و با طا (اطاق ) هم می نویسند و (فرهنگ نظام ) و صاحب آنندراج (ناظم الاطباء). اتراق: (لغتنامه دهخدا): (ترکی، اِسم) توقف چندروزه در سفری بجائی . به معنای فعلی هم بکار میرود بصورت “اتراق+کردن” که حالت مصدری همان اسم است. اجاق:(لغتنامه دهخدا): (ترکی، اِسم) اجاغ. دیگدان. دیگ پایه . آتشدان. بعضا ذکر شده است که ریشه کلمه ازکلمه ترکی اوت(آتش) و جاغ یا ـ اغ (پسوند مکان) گرفته شده است (کتاب واژگان زبان ترکی در فارسی- تالیف محمد صادق نائبی). آچمَز: لغتنامه دهخدا: (از ترکي ِ آج + مز= آچلمز به معني باز نمي شود) آذوقه:لغتنامه دهخدا: (کلمه ترکي ) گویا از ریشه آزیق که ازکلمات ترکی باستان است گرفته شده است ( و فرهنگ واژگان زبان ترکی در پارسی-محمد صادق نایبی) اردو:لغتنامه دهخدا: 1-اُ- ترکی-اسم- مجموع سپاهيان با تمام لوازم آن که بجانبي گسيل دارند. مجموعه قشون و لوازم او در سفر 2- اُ-ترکی-اسم خاص -نام زباني که اکنون درپاکستان و هندوستان رايج است . اساس اين زبان مختلط است. اردو کلمه ايست ترکي به معني لشکرگاه و سپاه . چون در لشکر سلطان غزنوی {که در ناحیه مابین غزنین و لاهور پراکنده بودند-شرح کامل در لغتنامه دهخدا}، ریشه کلمه اردو از دو قسمت اور (به معنای وسط-همانگونه که در کلمه اورتا orta نیز وارد شده است) و دو به معنای مرکز گرفته شده است. یعنی قرارگاه مرکزی. ( ماخذ واژگان…-دکتر نایبی) ارس:لغتنامه دهخدا: ترکی- اسم خاص- (… خان ) نام شاهزاده اي است ازقبچاق و معرب آراز است. که خود از دو جزء تشکیل یافته : آر (مرد-پهلوان) و آذ (نام قوم-همانگونه که در نام آذر یا قوم آذربایجانی آمده است) در مورد ریشه آذر و ارتباط آن با آذ این نکته را خاطر نشان می کنم که نام اقوام در ترکی معمولا پسوند ـار یا ـَر به خود میگیرد. مثلا افشار، قاجار،تاتار،بلغار، آذر و غیره. آقا: لغتنامه دهخدا: ترکی- اسم – خواجه . کيا. مهتر. سراکار. سرکار. بزرگ. سَر. سَرور. مير. ميره . خداوند. خداوندگار. سيّد. مولي . صاحب . و در صدر يا ذيل نامهاي خاص ، کلمه تعظيم است آق : کلمه آق (آغ) در ترکی علاوه بر معنای متداول آن (رنگ سفید) مفهوم پاکی و بزرگی و سروری را هم می رساند. آقاسی: لغتنامه دهخدا: ترکی – اسم مرکب -شايد از آقا، سيد+ سي ، حرف اضافه از Ağa + Si تشکیل شده. پسوند “سی” معنای مضافی می دهد. همانطور که در بابک قالاسی (قلعه بابک) چنین معنایی دارد. آقاسی در ترکیب با نام محل یا امور خاصی، معنای ریاست داشته. مثلا ائشیک آغاسی (ریس اداره دربار) یا قوللـهر آغاسی (رییس خادمان خاص) آلاچیق:لغتنامه دهخدا: ترکی- اسم – آلاجق. کوخ . کوله لغتنامه معین: اسم- ترکی- 1ـ نوعي خيمه كه از پارچه ـ هاي ضخيم درست مي كنند. 2 ـ سايباني كه ميان باغ يا صحرا از شاخه هاي درخت و چوب سازند. آلاجق و آلاچق نيز گويند الک:لغتنامه دهخدا: اَ لَ – اسم – موبيز، ماخوذ از ترکي است. (ناظم الاطباء). از مصدرالمک ( ələmək ) به معنای غربال کردن گرفته شده است. آماج:آماج و امج و آنناج و آماچ همگی ترکی هستند 1-نشان یا تابلوی شلیک، هدف تیر، سیبل 2-واحد طول در میان ترکها، که یک بیست و چهارم فرسنگ (حدود 250 متر) بوده، ظاهرا فاصله تیراندازی حدود 250 متر بوده و بنابراین از واژه آماج برای نامیدن همین میزان فاصله هم استفاده شده است (واژگان ترکی در زبان فارسی-محمد صادق نائبی) اماج (اوماج) : برهان قاطع: اسم ترکی- نوعی از آش آرد است. از اوغماق (اووماق) به معنی ساییدن گرفته شده است + ماج که پسوند اسم ساز است. در جمع می شود غذایی که از رشته (خمیر آرد سابیده) درست میشود. البته این آرد بصورت رشته در می آید و سپس نوعی آش رشته آردی از آن درست میشود امید: در اصل اوموت( Umut ) بوده که ازاوم( Um ) (بن فعلی از مصدر اومماک به معنای انتظار داشتن) و اوت( Ut ) (پسوند -همانگونه که در قوروت (کشک) نیز به انتهای قورو(بن فعلی از قوروماق=خشک شدن) اضافه شده و اسم می سازد) تشکیل شده است. که معنای ان می شود انتظار داشتن. امیدوار نیز از همین ریشه گرفته شده است و با اضافه شدن “وار ” (پسوند داشتن ) معنای “کسی که انتظار دارد” را می رساند. انگ: داغ و برچسب زدن به کسی – در معنای مجازی : افترا (فرهنگ واژگان ترکی در فارسی – نائبی) آواره: آو (شکار) +آر (مَرد:پسوند قوم ساز مثل تاتار، افشار، قاجار و غیره) آوار نام قومی آلتاییک و کوچنده که در حوالی قرون 6 تا 9 میلادی امپراتوری تشکیل دادند که مجارستان و آلبانی و چک و اسلواکی و اتریش و بخشهایی از آلمان کنونی را در بر می گرفت ریشه ترکی: آوارا – به معنای کسی که چون آوارها سرگردان است. یادآوری می شود که چند هزار لغت با ریشه ترکی در زبان فارسی موجود است که از این لغات بیش از 600 لغت جزء کلمات مصطلح و روزمره است. مانند لغات فوق و لغات زیر: آقا، خانم {مونث خان مثل بیگم ازبیگ}، سراغ، من، تخم، دوقلو، اردک، آرزو، سرمه، تپانچه، گمرک، اتو، سوغات، اوستا ، ایل، بیزار، تپه، چکش، چماق، چوپان، چنگال، چپاول، چادر، باجه، بشگه، بقچه، چروک، - اجاق - اخته - - باتلاق(مرداب) - باجناق{در فارسی همداماد، همریش میگویند}- بنچاق{ فقط در مورد اسناد بکار میرود}- بوران{برف یا باران همراه باد}- بی بی- بیرق - پاتوق - توتون - جار( در ترکیب جارزدن) - چاخان - چاق - چالش{درترکی به معنای زدو خورد بوده}- چاوش (خواندن درجلوی گروه) - چپاول {به معنای غارت و یغما} - چپق - چخماق{سنگ آتشزنه}- چریک - چکمه - چلاق {لنگ} - چماق {گرز}- چمباتمه(کز کردن روی یک زانو)- خاتون {بانو}- خان {سرور}- داداش(ترکی قدیم = برادر بزرگتر)- دمار (درمثل" دماراز روزگار درآوردن " ) - دوقلو (دراصل دوق لی است که اشتباها ۲ قلو می شناسند) - دیشلمه (به معنی دندانگیر) - دیلاق{نوعی شتر بوده که در فارسی به طعنه قدبلند را گویند}- ساچمه- سراغ {از سور (ریشه ی پرسیدن) } - سنجاق - سورتمه - سوغات {ارمغان فارسی} - سوگلی {همان دلبند است} - غدقن{ممنوع عربی} - قابلمه{کماجدان- دیگچه} - قاتی {معادل آمیختن فارسی} - قاچ{معادل برین فارسی} - قاراشمیش- قال(تنها دراصطلاح" قال گذاشتن")- قالپاق{سرپوش فارسی}- قالتاق {در ترکی بمعنای زین بوده ولی درفارسی آدم رند است} - قایق(همان بلم- کرجی-کلک و..)- قـُرق- قرقاول (خروس دشتی)- قرقی{باز:پرنده ی شکاری} - قرمساق {همان دیوث عربی است} - قرمه {همان خورش سبزی است} - قره قوروت{سیاه کشک} - قشقرق- قشلاق {گرمسیر}- قشون {لشکر}- قلچماق (هیکلی} - قلدر{زورگو}- قنداق- قوطی- قوچ (گوسفندنر)- قورباقه(همان غوک فارسی)- قورت{در ترکیب قورت دادن}- قیچی { کازرد فارسی}- قیمه {در فارسی خورش لپه گویند}- گز (کردن)- گلن گدن{ابزاری درتفنگ}- یاتاقان( قطعه ای در موتور) - یقه گریبان}- یالغوز(تنها)- یراق (درترکی بمعنای اسلحه بوده و درفارسی جهاز شده) - یواش {آهسته فارسی} - یورتمه حالت راه رفتن چهارپایان) - یورش{همان تک (حمله) فارسی است}- یوغ(بار)- ییلاق{سردسیر}- قرق - خان - قنداق - سقلمه - خنچه - بقچه - منجق - اتاق- اجاق- الدرم بلدرم- قورمه - قيمه - تيپا-سورچي- سنجاقك -قورباغه - دماغ-چاق-گوجه - چارق - كوچیك - ايل– ايلچي-آلاچيق- تاپاله- تپه - اوزون بورون-قزل آلا-بنچاق - دلمه- طاقچه -كوچ- قال گذاشتن -قاپيدن- تپيدن- تپانچه - چاپيدن - دنج- قوش- سگرمه -چمباتمه -الاغ -ساچمه - يغما – ياغي - قلق- سرتق - ..... و بسیاری از کلمات دیگر.....
برچسب:
نویسنده: آناهیتا موسوی