هر وقت و هر جا که به روستا می اندیشیدم؛تنها چیزی که به ذهنم می آمد یاد کوچه ها و منازل روستایی بود.این فکر مرا آرام می نمود.بدترین جا و پست ترین مکانش به قول قنبر دوست عزیزم، بهترین و بالاترین مکان بود.شاید این نوشته برای آنانی که هم اکنون در روستا زندگی می کنند جالب نباشد! ولی برای کسانی که از این افراد وکوچه ها وخانه ها ومنازل خاطره دارند وحداقل انها رادیده اند دنیای شیرین کودکی آنها را رقم می زند.باشد که تنها بردن نام این اشخاص زحمت کش و منازل سنتی و زیبای روستا و یا گفتن جمله ای در وصف این افراد، بتواند یاد ونام و آنها را زنده نماید.خدایشان رحمت کند و بر زندگان عمر باعرت بدهد.
در اینجا فرصت را غنیمت می شمرم و درود می فرستم به روان همه کسانی که با مازیستند و اینک در بین ما حضور ندارند.خواهشمندم اگر نقصی دراین گفتار است برمن ببخشند و نکاتی که میدانند درست است برای من بفرستندکه اشتباهات را جبران نموده تا خاطره خوشی را برای همه رقم بزنیم.
محله های روستای بهکندان شاید زیاد باشد؛ولی به قول رسول حیدری آنچه که در زبان چوپانان زحمت کش ده(در مورد چوپانان روستا هم اگر کسی اطلاعاتی دارد برای ما بفرستد) جاری بود و با آن گوسفندان را جمع کرده و یا حق چوپانی می گرفتند؛ تقریبا در چهار محله خلاصه می گردد.(اگر کسانی اطلاعات اضافی دارند بیان نماید)
1.- حامام(حمام) محله سی2-آششاقو محله4-یوخارو محله5- دئیرمان محله سی
همیشه وقتی به منازل وخانه های روستا فکر می کردم ابتدا از خانه خودمون(حسینعلی آقامعلی)شروع می کردم.حسینعلی یا حوسو، قصاب روستا و کسی که در ذهنم همیشه صداقت و شجاعت و داستانهای واقعی وی از روستا واطراف و اکناف منطقه که خود تاریخ شفاهی منطقه است؛ به یادم می آید و بنا دارم که دراین مورد از طریق تدوین فایلهای صوتی که از وی در مورد روستا،خوانین و منطقه دارم؛مطالبی را به عنوان زندگی یک رعیت به معنای واقعی کلمه بگویم. سپس خانه عموی خودم مرحوم نادعلی(گوموش(مقنی) مردی ساده دل و آرام که قنات های روستا و حتی روستاهای اطراف واکناف منطقه در زیرپاهای وی بود و زندگی خود را وقف لایروبی چشمه های زیر زمینی کرده بود.بعد خانه اون یکی عموم امامعلی،وی تا کلاس ششم درس خوانده بود و باسواد ده بود. خانه مرحوم کمند یوسفی، که زنده دل ،ساده و صمصمی بود.پله زیبای دروازه این خانه همیشه محل اتراق و بازی ما بود. دالان خانه( دلن آستو )برای ما بچه ها معمایی بود.چرا که در زمان بچگی هیچ وقت فرصت رفتن به داخل خانه آنها نشد.خواهر نابینای کمند همیشه بر درخانه می نشست و به صدای پای عابران گوش می داد و ذکر خدا می گفت....ادامه دارد..
برچسب: روستایی,بهکنداندهه,
نویسنده: آناهیتا موسوی